وعده دیدار عاشقان "شب در کنار ستاره ها پیش خدا"
به نامی او...
ای خدا امروز از اون روز هاست که خیلی دلم گرفته....خیلی....نمیدونم هر جا میرم هر طرف که سرم رو بر می گردونم درها بسته است......نمیدونم خدایا این حقه؟آره حتما حقه ...تو هیچ کاری رو بی حکمت انجام ندادی و نمی دی و نخواهی داد.ولی خدایا......
چی کار کنم؟!صبر؟!باشه من که همیشه صبر کردم این بارم صبر می کنم.....ولی خدایا تا یک حدی می تونم صبر کنم....نه؟!
وقتی به پرنده ها تو آسمون نگاه می کنم میگم خوش به حالشون از هر غم و غصه ای دورند تنها غمشون نگه داری از جوجه هاشونه و تهیه غذا!البته زندگی با سختی هاشه که رقم خورده.........ولی بعض اوقات چشم هامو می بندم دلم می خواد برم تا اون ته آسمون همون آسمون هفتم که میگی!اون جا که دیگه کسی نیست.....راحت.....فقط خودم و خودت...دلم میخواد بیام پیشت سر بذارم روی دوشت تا اون جایی که میتونم گریه کنم تو هم منو دلداری بدی!نه اصلا هیچی نگو فقط من گریه کنم...باشه؟!
من عادت ندارم زیاد حرف های دلمو بنویسم ولی دیگه خیلی دلم گرفته بود، تازه این یه کوچولوش بود....خدایا.......کمک کن .....به همه بنده هات.....به همه ی همه.
ولی یک چیزی هم هست،امکان نداره آخر چیزی با همون بدبختی اولش تموم شه!ایشالله که درست میشه هم واسه شما هم واسه من!
به قول سروش هیچکس:"یک روز خوب میاد اینو میدونم"

سال نو رو پیشاپیش به همه دوستای خوبم تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید
سعی کنید سال نورو پیش عزیزانتون باشید
امسال هم خیلی زود گذشت......!
سرسفره تون با دلهای پاکتون ما رو هم دعا کنید.....

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستتون دارم......خیلی زیاد!
دلم معجزه میخواهد خدایا
از آن آیاتی که در قرآنت گفته ای
نه از جنس عذابی که بر عاد و ثمود نازل کردی
که از جنس باران گل بر آتش ابراهیم (ع) ....
آتشم را گلستان کن خدایا

من سه شنبه هفته بعد دارم میرم مشهد واسه همتون دعا میکنم!
شما هم واسه من باشه؟!!
که آدم ها توی این دنیای کوچیک از خدا چی می خوان؟چرا این قدر واسه خدا شرط می ذارن چرا این قدر خدای خوبمون رو اذیت می کنیم مگه اون از ما چی می خواد؟نه واقعا چی می خواد؟
دنیا که واسه من شده مترو مثل برق میگذره بعضی اوقات که دلم میگیره به آدم هایی فکر می کنم که شاید بیشتر از من مشکل دارن!رو به آسمون می گم خدایابازم خودت و خودت و خودت!
با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هرچه خواهی کن!
چندروز پیش توی راه خونه یک دختر بچه ی فال فروش رو دیدم که اتفاقا خوشگل و بامزه بود دیدم با حسرت داره به مغازه اسباب بازی فروشی نگاه می کنه اسباب بازی ها رو بر انداز می کرد و با خودش زیر لب یک چیزی می گفت که دوستش اومد دستش رو محکم کشید و برد نمیدونم بعضی ها چه جوری دلشون میاد این بچه هایی که هنوز هیچی از زندگی متوجه نیستند رو از الان وارد یک مشت گرگ کنن!خدا رو شکر کنید همین......ما توی این دنیا حقایق تلخ زیاد داریم که از خیلی هاشون بی خبریم.


بین این دو تا خیلی فرق هست اما بزرگترین فرقشون نگاهاشون به زندگی و دردای دلشونه!
به نظر شما سرنوشت اولی و دومی یکیه؟
در صورتی که جفتشون از زندگی به یک اندازه حق دارن......
!

شاید این آخرین پستم باشه شاید بازم بنویسم....زندگی به من چیزهای زیادی یاد داد خیلی دلم میخواست اون چیزهایی رو که یاد گرفتم به شما هم بگم انشاالله سر فرصت فقط یک چیزی:خدا خیلی بزرگ تر ازاون حرف هایی که بخوایم حتی یک لحظ ازش غافل شیم...اون خیلی بزرگه!
خدایا کمک همه بنده هات کن تا بتونن طنابتو سفت بچسبن توی این دنیا که همه یک قیچی واسه بریدنش دارن!
دوستت داریم.
راستی این آدرس اون یکیبلاگمه که چند وقت پیش ساختم ((سربازان عشق))روش کلیک کنید
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....
پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی رویایی با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... ماریا به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یکی تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی
با عشق پسرت جان
پاورقی، پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه دوستت دارم
هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن!!!!!

روزی لقمان به پسرش گفت:
امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری
آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مهربانی همیشه ارزشمندتر است
مهربانی همیشه ارزشمندتر است
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. ...
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

سرنوشت سال بعد برای آدمی نوشته میشه..... دعا کنیم تا دعاهامون مستجاب بشه....من از
همتون و از دلهای پاکتون التماس دعا دارم....
شب قدر است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
. موسی (ع)گفت:
خداوندا! میخواهم به تو نزدیک شوم، فرمود: قرب من از آن کسى است که شب قدر بیدار شود،
گفت: خداوندا! رهایى از جهنم را میخواهم،
فرمود: آن، از آن کسى است که در شب قدر استغفار کند.
---
اَستغفِرُ الله َربّی و أتوبُ الیه
شب قدر است و قدر آن بدانیم
نماز و جوشن و قرآن بخوانیم
به درگاه خدا غفران و توبه
به شرطی که سر پیمان بمانیم


گربه ها هم عاشق میشن!
مگه گربه آدم نیست!؟

گربه های بچه مثبت هم داریم
گربه ی متعجب!
گربه ای که وضعش توپه!
گربه افسرده هم داریم.....(که کارتون خواب شده)!
گربه تعمیر کار هم داریم...!!!
نظر یادت نره!!
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره هاکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگرنشاط و نغمغ و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جست و جو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دورویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که هم چو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کزآن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که اومرا نخواست؟!
ای ستاره ها ،ستاره ها ،ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟!...
سلام....روز.نیمه شعبان من تهران نبودم ولی شبش تهران بودم خیلی خیابونا شلوغ بود انگار همه توی
دلشون مطمئن بودند که آرزوهاشون برآورده میشه خب امیدوارم که آرزوی شما هم برآورده
شه .....خیلی دلم میخواست این جشنو زودتر از اینا توی بلاگم جشن بگیرم ولی نشد!
حالا بهتون تبریک میگم....
ای کاش ظهور کنه تا شاید این دل های بی قرار آروم بگیره....تا شاید این آدم ها بتونن
معنی عشق پاک رو بفهمند....

.jpg)
بخوام که توی این کلبه حقیر دعوتم رو قبول کنید....
یکی به من گفت یادت باشه فقط از راه زمین و هوا میتونی از دست شیطان فرار کنی !!!
پرسیدم یعنی چی ؟ مگه این یک مسئله فیزیکیه ؟!!!
گفت ببین جوان عزیز من ....
ا
ا
ا
/\
٢ جمله بیشتر حرف نزد ولی کلی خوشحال شدم که یه فرمول خیلی باحال یادم داد .
گفت : شیطان اطراف ما رو و مخصوصا شما جوانها رو احاطه کرده و خیالت
باطله اگه فکر می کنی می تونی از دستش فرار کنی .... مگر !
مگر از راه زمین و آسمان ( یعنی بالا و پایین ) !!!
حالا یعنی چی ؟
یعنی که :
زمین ( پایین ) : وقتی که سر به سجده می زاری و از شر شیطان به خدای
خالق خودت وشیطان پناه می بری ...شیطان هیچ کاری نمی تونه بکنه !
هوا ( بالا ، آسمان ) : وقتی دست های کوچکتو رو به آسمان گرفتی و از
خدای بلند مرتبه ، درخواست راهنمایی و پناه می خوای بازم شیطان رو
بیچاره می کنی !.......![]()
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه حضرت علی (ع) به یکی از فرماندهانش:*ای فرمانده مردم نیازمند امامی هستند که از او پیروی
کنند و به راه او بروند حال امام شما از این دنیا به دو غرص نان و به دو لباس کهنه اکتفا کرده است شما
لازم نیست که چنین سختی را تحمل کنید ولی با پرهیزگاری و درستکاری و پاک دامنی مرا یاری
کنید..*
کرانه های آسمان می گریستند وقتی که ابرها صورت ماه فروزان را می پوشاندند،آفاق،دل به دریا میدادند
و خورشید دیگر رخ همیشگی خود را رو نمی کرد.در آن زمان که شب سیاه بی انتها بود و لب ها از
گشوده شدن هراسان ،ابر های تیره فرصت طلب در کمین شهاب هایی بودند که جان خود را همچون
ماهی در کف دست گذاشته و به خدمت عشق حق در آمدند.....
شهاب ها به سرعت نور می آمدند و می رفتند و جان می دادند تا خاک وطنشان را از چنگال دیو سیه
پوش در آورند و در این میان که مشق دانش جویان حرف از عشق و آزادی و خون می زد،امامی از شرق
طلوع کرد و با طلوع خود نور را به قلب هایمان تاباند و آب را به لب هایمان نوشاند و دستانمان را به
دستان صورتگر امید سپرد.
شعر هایمان دیگر بوی خون و گریز نمی داد،بغز صدایمان که روزی پشت چشمانمان اشک می شد و به
خون مبدل می گشت به فریاد تبدیل شد...گفتیم و گفتیم تا فریادمان به گوش جهانیان رسید،بلندگوی
دستمان امامی بود که هرگز از سخن گفتن در باره قیام و قیامت دست برنمی داشت،هرگز رو به سخن
بیهوده نمی کرد،آن قدر پاهایش را روی ستمگری فشرد تا صاحب ستم له شد.
شهیدان ،بال کشورمان ،افتخارمان و سرود آزادیمان ،پایه های ایمان بودند که در دل هایمان منور
شد...جنگیدند و کشته شدند تا وجب به وجب این خاک را دست نخورده نگاه داشتند.قدم های امام
خمینی بود که راه را پیمود و ما را به مقصد رسانید و از ظلمی که در آن بودیم نجات یافتیم ،باز هم به
یاری دستان بی ریای امامی بود که قدم در جبهی دشمن نهاد او آتشی به پا کرد که سرکشان و
سرخوشان را در خود فرو برد ،آسمان را ورق زد و با پاک کن هایی از جنس آیه های عشق خطوطی را
که روی مظلوم کشیده شده بود را با غروری سرشار از زیبایی محو کرد و سر انجام ستاره ها را دست به
دعا کرد.
صدای گنجشکان ،گنجشکانی که برای پرواز به دو بال نیاز داشتند و هردو را به نیت پرواز به شهیدان داده
بودند دوباره جان گرفت و چشمه وجود امام را که با آوازحق جان میگرفت را جاری کردند...
شعرمان بوی اشک بود لیک اماممان بوی طلم را از میان برد و عشق،معنای فراتر از دوست داشتن ،را در
گوشمان خواند و جاویدان کرد.اوست که قدم های امروز را عاشقانه مدیون او هستیم اگرچه جوانان
گوهری را از دست دادیم ولی آنان فرشته شدند تا بندگان خدا وقتی نفس میکشند دود ظلم را
استشمام نکنند .
کلام آخر:امیدوارم که نور دستان امام فراگیر شود و جوانانمان از آن بهره جویند،جوانانی که در اندیشه
هایشان جهانی لبریز از شور عشق و دانش است..شب را فراموش نکنید ،شب یادگاری از امام و پر و
بالش است.
آنان ارسلان شدند و و غوغا کردند ...امام اقاقی بود که بوی گل هایش دنیا را پر کرد...

هرگز او را فراموش نکنید.![]()

بسم الله الرحمن الرحیم
در کمال ناباوری چشمانم خیره ی نوری بودند که قطرات باران به دستانم هدیه میکردند.برایم باور کردنی
نبود...نبود که توانستم قطره های باران را لمس کنم لیک آنان از برگ گل پاک تر و دستان من از خون
آلوده تر!هر قطره های باران مرا یاد معصیت هایی می انداخت که روزی محشون و غرق در آنان بوده ام.
نگاهم را به آرامیو متانت ار قطره های باران دزدیدم و به آسمان نیلی و تیره دوختم گویی زندگی ام جایی
میان ابر ها گم شده بود من اطراف گرمای سوزان خورشید که جان را به لب میرسانید در پی آن بودم
ولی صدایم را حخفوظ میکردم که کسی از آنچه در دلم میگذرد با خبر نشود...احساس غم و حزن در دلم
با حساس شومی که من را در بند خود داشت مرا نا امید می کرد..نا امیدمی کرد تا دیگر منتظر قطرات
دیگر باران نباشم! و هر چه زود تر از این خیال پردازی های بیهوده بربکنم ولی گویی صدایی غریب و آشنا
از دور دست ها ،پشت کوه ها،پشت خانه های خرابه و شکسته به گوشم رسید:
نه تو بنده ای....بایست و دعا کن تا برآورده کنم؛تردید در دلم همانند تیغی بود که سبک وارد دلم شد.
پرده های غم را کشیدم و شروع کردم به گریه کردن؛اشک هایم مرا یاد قطرات باران می انداخت دوباره
پرده ها را کشیدم و به نظاره قطره های باران پرداختم در دلم غربت خداوند را احساس کردم،او چه قدر
تنهاست؛تنها ترین و منتظرتر از من،پس من چه میگویم چه میخواهم از این دار فانی که این قدر برای ان
اشک میریزم در حالی که کسی و چیزی برای من جز خداوند اشک نمیریزد این را از قطره های
باران فهمیدم....
نیلوفر


بهترین آرزوهای دنیا رو برات میکنم!
۵ اردیبهشت خداوند یک گل به زمین هدیه داد....

با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن!
یادته که روی کارت تبریکی که برای تولدم بهم دادی روش چی نوشته بود؟!
روز تولدت فرشته ها گریه میکردند چون یکی ازشون کم شده بود....
هو العادل
خدایا خداوندا به دستانم قدرتی عطا کن تا بتوانم آنچه را که به من دادی با قلبم حس کنم نه باچشمانم
خدایا تو خودت میدانی که زندگی کردن در دنیایی که انسان هایش از جنس سنگند چه قدر سخته!
خدایا تو میدونی که راه من کجاست....میگن که تو خودت خط سرنوشت منو نوشتی نه من برای همه
آدم ها!
میدونی که دل بستن به کسی که عشق را نمیداند مانند این است که سالیان سال با یک سنگ هم
خونه باشی!!
میدونی که بعضی اوقات ناخودآگاه از توجدا میشم و به راهی میرم که بن بسته!
با همه این چیز ها تو میدونی که اگر من بنده بدی باشم تو یک عالمه بنده خوب داری ولی اگر تو منو نا
امید کنی من که جز تو خدایی ندارم!ما هم میدونیم که بخشش تو از همه گناهان ما وسعتش بیشتر
است پس ببخش و بیامرز. ما رو توی این دنیای غریب تنها نذار!
...دوستت داریم...
پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشت.
بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گوژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت:
«كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد .
او به خود گفت :
او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟ يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم .
در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گوژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت : «اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري » وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :
هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.![]()
روز اول:خداوند زمین را آفرید
روز دوم:خداوند آسمان را آفرید
روز سوم:خداوند رنگ ها را آفرید
روز چهارم:خداوند گیاهان را آفرید
روز پنجم:خداوند حیوانات را آفرید
روز ششم:خداوند انسانش را آفرید
روز هفتم:خداوند اندیشید که دیگه چه چیز را بیافریند آن گاه تو را برای من آفرید!
امیدوارم که حتی اگر دیگه هم دیگر رو نبینیم بازم توی یاد هم باشیم چون فقط دوستی و دوست داشتن
میمونه.
دل آدم ها برای هم دیگه تنگ میشه ولی زود یادشون میره!
ولی من هیچ وقت یادم نمیره....خداحافظ.
هو القادر
سلام به همتون....
هیچ فرقی نداره که کی داره این پستو میخونه مهم اینه که پاتو گذاشتی توی این کلبه تا به
امیدوارم که وعدتو با خدا و خودت محکم کنی و شجاع باشی چون همیشه آدم های ترسو یک
جا توی یک مرحله ای گیر میکنند....
ای کاش دنیامونو عوض کنیم....دنبال این نباشیم که خودمونو اسیر کنیم دنبال این باشیم که
خودمونو رهاتر کنیم....عشق میان ۲ بوسه پرسه نمیزند بلکه میان دودل از راه دور میدود.
بیاموزیم که هیچ روزی از این روز با ارزش تر نیست!
...عیدتون مبارک...
![]()
امیدوارم که سال خیلی خوبی رو پیش رو داشته باشید
توی این روزهای آخر سال۸۸ سعی کنید دل اون هایی رو
که شکستید رو دوباره بسازید.
بای!
خداوند:
در میان بندگانم کسانی هستند که من را دوست دارند من هم آنان را دوست
دارم آنان مشتاق من هستند من هم مشتاق آنان.
مرا همواره یاد میکنند و من هم به یاد آنان هستم.
در تمام کارها به من نظر میکنند و من هم توجهم به آنان هست...
پیامبر(ص):
ای معبود من بندگانی را که مورد توجه تو هستند چه نشانه هایی دارند؟
خداوند:
آنان در انتظار فرا رسیدن شب هستند تا هنگام تاریکی با من به راز و نیاز
بپردازند.
صورتهایشان را از روی فروتنی بر روی خاک میگذارند و مناجات میکنند و به
پاس نعمت هایی که به آنان عطا کرده ام خالصانه مرا سپاس میگویند...
آنان به سبب عشقی که به من دارند خود را به رنج و سختی می اندازند
و من هم نور خود را در آغاز به دلهایشان میتابانم تا با آن مرا بشناسند...![]()

این آخرین آخرین پستی که من توی این وب میذارم شاید دیگه نخوام هیچی بگم و هیچی
بنویسم...
دلم نیومد این وبلاگ رو حذف کنم....حلالم کنید...
امیدوارم که هیچ وقت خدا از دل هاتون دور نشه....
از این شب جمعه بیاین هر شب جمعه زیارت عاشورا بخونیم هر کسی خواست هر شب
جمعه پرواز کنه برای من نظر بذاره...
خداحافظ....

امشب از خود علی اصغر اون کودک شش ماهه که مادرش آرزوی دیدن ۱
سالگیش به دلش موند هر چی میخواین بگیرین...من خودم حاجتم از
خودش ۱ بار گرفتم.....
یا علی اصغر......
از اون امامی بخواین که بچه شو توی دو دست های پاکش
از دست داد...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام...اول از همه چیز فرارسیدن روزهای عزای سالار شهیدان را به همه عاشقان آقا تبریک
میگم.
این نوشته به در خواست یک عزیز نوشته میشه:
اون روزها گرچه پر از خاطره بود ولی یکی از خاطره هاشو که فکر کنم تو خیلی دوستش
داری رو
مینویسم........یادم میاد روزی رو که تو و ....و ......رفتید پیش خانم احمدزاده خانم احمد زاده
هم به
هر سه تاتون برگه هایی داده بود که انشا بنویسید......از حکمت خدا برگه ای که عنوانش امام
حسین
(ع) بود به تو افتاد.از قیافت معلوم بود که واقعا ته دلت یک چیزی برق زد و اون همون نور آقا
بود.امیدوارم
که زیر سایه همون آقا امام حسین (ع) در بهشت محرم عزاداری کنی..
یادته اون نیکمت سبز اون بالای پله ها که برای ما پر از خاطره بود...چه قدر اون جا با هم حرف
میزدیم و
درد و دل میکردیم.....اون زیارت عاشورا ها.....اون خنده ها و اون گریه ها...چه احوالی بود
زمانیکه فقط
دقدقه هامون دوستی هامون بود و الانشم برامون همین دقدقه بیشتر از همیشه وجود
دارد....ولی
دوستی های ما خیلی استوارتر از ایناست چون خدا با هامونه.از همین جا به هر کی که این
مطلب رو
میخونه میگم التماس دعا.زیر آسمون این شب ها دعا کردن از همه چیز با ارزش تره.
خاطره هامون بیش تر از همه چی ارزش داره راستی اون دیوار رو بگو چه قدر بدبختو روش
چیز میز
نوشتیم...امیدوارم که همهتون همیشه خوب و خوش باشید..
دوستتون دارم.
این عکس هم تقدیم به تو که بهترینی....
